تبليغاتX
یوحنا
 
 
 ماده مربوط به حاج سید محمد باقر رشتی معروف به حجت الاسلام شفتی در لغت نامه دهخدا

«و چون سید اقامهء حدود را در زمان غیبت امام واجب می‌دانسته، خود به امر به معروف و نهی از منکر و اجرای حدود قیام می‌نمود و مدعی بوده است که حکم من در این قبیل مسائل، بعینه همان حکم حضرت صاحب الزمان است.

عدد کسانی که سید ایشان را در دورهء سلطهء خود در اصفهان به تازیانه حد زده، از حساب بیرون است. و شمارهء کسانی که او به دست خویش به عنوان اقامهء حدود کشته، تا یکصد و بیست نوشته‌اند. امر عجیب در کار وی این است که او متّهمین را ابتدا به اصرار و ملایمت تمام و به تشویق اینکه خود در روز قیامت پیش جدّم شفیع گناهان شما خواهم شد به اقرار و اعتراف وامی‌داشته، سپس غالبا با حال گریه ایشان را گردن می‌زده و خود بر کشتهء آنان نماز می‌گذارده و گاهی هم در حین نماز غش می‌کرده‌است.»

+ نوشته شده در  پنجم تیر 1388ساعت 3:26  توسط محمد صادق صالحی  | 

 
 
این عنوان شاید مهمترین انگیزه ی من برای نوشتن این مطلب باشد
 
من از مدت ها پیش تصمیم گرفته بودم  به چه کسی رای بدهم
 
و تا آنجا که امتحانات و فورجه مجالی برایم بگذارد در سطح شهر و ستادها
 
فعالیت خواهم کرد . ولی هر روز که می گذرد احساس می کنم که این کافی نیست .
 
من هنوز امکانات اندکی دارم که معطل مانده اند . نظیر همین وبلاگ .
 
چرا ما باید در سطح شهر فعالیت داشته باشیم و موقعی که کار به سطح
 
بزرگتری می رسد ( اینترنت ) می ترسیم که نکند کاندیدای ما رای نیاورد
 
و یا حتی محافظه کارانه تر بگوییم نکند حرف هایی که زده عملی نکند و بعدا" برای
 
این اطلاع رسانی " خدای ناکرده " لطمه ای به حیثیت هنری ی ما برسد !
 
به نظر من مهم این است که ما در این شرایط تصمیم گرفته ایم که این کاندیدا بهتر است
 
پس چرا پنهان کنیم ؟
 
 
                               رای ما موسوی
 
  
+ نوشته شده در  پانزدهم خرداد 1388ساعت 3:21  توسط محمد صادق صالحی  | 

بزودی بزودی بزودی  . . .  !
 
بزودی در این وبلاگ هیچ اتفاقی نخواهد افتاد /  حداقل در شعر
 
هر چه سعی کردم با خودم کنار نیامدم
 
کارهایی قرار بود بکنم اما فعلا" منصرف شدم
 
من همین اطرافم . . .
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  بیست و یکم مهر 1387ساعت 20:7  توسط محمد صادق صالحی  | 

 
 
لطفا" نظر بدهید
 
 
 
 
 DSC03627.JPG
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  بیست و یکم شهریور 1387ساعت 15:36  توسط محمد صادق صالحی  | 

من و بنفشه

 

 

 

از کنار کارتن های پاره که رد می شوم

 

به یاد کارتن های بچگی می افتم

 

سگ و توله هایش            که یک جای بدنش یکدست نبود

 

سیاه و سفید       یا         سفید و سیاه

 

اصلن چه فرق می کند از کدام طرف بشماری

 

شانس من همیشه همین بود              که هر وقت چیزی تقسیم می کردیم

 

به من سکوتی می رسید

 

می برد من را تا کوچک شدن مردمک از حیرت

 

پدرم کمربندی داشت که سرانجام در یکی از سوراخ هایش دفن شد

 

حالا من مانده ام و این گل بنفش

 

که نمی دانم کنار کدام قطعه خاکش کنم

 

تا دلم پر از آتش گلخانه ها نشود ؟

 

مادرم چرخ خیاطی یی داشت که فقط صدایش در ذهنم می چرخد

 

 

- آخه چقدر بگم

 

این همه گل و بلبل          چرا فقط سیل می کشی احمق ؟

 

 

لولا نیستم             ولی در پیاده رو مانده ام

 

و نمی دانم           که از خیابان گذشته ام

 

یا از ابتدا در اینجا بوده ام

 

ارث قایق های من فقط گرداب بود

 

درست مثل قطارهای تو          که برعکس من پارو می زدند

 

اگر شباهت من و تو فقط در این عکس معلوم می شد

 

من کنج این قبرستان را می گرفتم و پرت می کردم روی این نگاتیو !

 

وقتی از دور کم کم ظاهر می شوید          من حاشیه می شوم

 

پاکم می کنید و با حرکت دستی فضای بیرون اتاق را نشانم می دهید

 

من آن بیرون آنقدر می ایستم           تا یکی از اجزای منظره می شوم

 

دست من نیست که انگشتانم به شلوار و دامن شما می خورد

 

من  تبدیل به درخت سر به زیری شده ام که از بس به من نور نداده اند

                                                                                         

شاخه ای کج دارم

 

بگویید کجای جهان ایستاده اید              که فقط سایه یتان به من می رسد ؟  

 

+ نوشته شده در  پانزدهم مرداد 1387ساعت 0:50  توسط محمد صادق صالحی  | 

خبر جدید اینکه سی پنجره فروخته شد
 

مگر به همین سادگی هاست ؟

 

 

 

 

چند بار بگویم عزیزم !              اینبار با دستخطی دیگر پیانو بنویس

 

حالا با من تکرار کن :               چشم چشم دو ابرو دماغ  و . . .

 

 

- مگر به همین سادگی هاست ؟

 

نیوتن پیچیده تر از کندوی عسلی ست که در نای گلویتان گیر

                                                                     کرده است !

 

 

 

من همه اش ده انگشت دارم

 

با این حال بومی داشتم که مدل هایش را گم کرده ام

 

 

-         آقا می تونید شش ماه دست روی دست بنشینید ؟      

 

لطفا" خواب هیچ کجا رو نبینین            

 

من نقاش خوبی نیستم !            

 

 

امروز تازه به خانه ی جدیدم آمدم              

 

گوشه هایش زاویه هایی داشت که از تنهایی یَم حاد تر بود

 

کوچک بود            نه حتا مثل قوطی ِ کبریت            که شعله هایم را پنهان کنم

 

کوچک بود            که اگر به عقب خم می شدم              تمام آینه ها می شکست

 

 

- یادم هست فصل برداشت همیشه دستانت را تا دب اکبر بلند می کردی

 

که خوشه ی انگوری بچینی                   

 

و به من آتش تعارف می کردی و می گفتی :       

 

بچه هایی که در کوچه های بن بست

 

رؤیا یشان را ادامه می دهند

 

وقتی خم می شوند

 

همیشه انگشتی داشته اند

 

که اگر در قیرِ داغ آسفالت بکشند

 

ستاره ها جا به جا می شوند

+ نوشته شده در  پانزدهم تیر 1387ساعت 15:20  توسط محمد صادق صالحی  | 

 
 
 
 
آپلود و بهترین تصویر و عکسهای لینک اینترنت
 
 
 

به 24 اردیبهشت ماه 1386

به تحصن در دانشگاه آزاد گرگان

تحصنی که تکذیب شد

تایید شد

فراموش شد

نقطه ای درخاطره شد

 

 

 

گفتند شعری بنویس

گفتم ندارم

من هیچ وقت سفارشی برای دوستانم نه پیتزا درست کرده ام نه شعر

اصلا" تنها نقطه ی ضعف من در نوشتن این است که بگویند :

چیزی بنویس !

 

می خواهم به جای این زور دو پایم را زاویه کنم و بر دو لبه ی چاهی بگذارم

تا هر چه این کلیه ی لعنتی سنگ دارد به چاه بریزم که صد عاقل هم نتوانند آنرا در بیاورند .

صد عاقل بیایند و سرشان را مایل به درون کنند و هیچ نبینند .

جایی که دردهای من می ریزد هیچ چشمی نمی بیند . چه چیزی را نگاه می کنید ؟

دیدید که آب از سنگ هایی که افتاده بود بالا آمده بود . ولی چون فقط آب می دیدید گفتید :

تکذیب می کنیم !

باشد . من هم می دانم حقیقت کوچک تر از آنی ست که به سرانجامی برسد .

و مثل ما دو پا ندارد که راهی برود . چون مثل خر من که از بچگی از کمر به پایین نداشت می ماند .

سینه خیز می رود . شاید برای همین است که اگر کوچک ترین حرکتی بکند تا ابد ردش بر روی زمین می ماند .

باید بدانید حلقه ی ما مثل حلقه ی لاستیک بچه ها نیست که با چوب توی سرش بزنید و به هر طرف که

خواستید منحرفش کنید . ما این بازی ها را خیلی وقت پیش کرده ایم .

بازی من اینروزها مثل بازی شما انتظار است . خیلی وقت است که از تک درختی چارشانه آویزان مانده ام .

و منتظر . و لی انگار نمی آید . می خواهم وقتی زمستان می رسد اولین برگی باشم که به زمین می افتد .

از این درخت تناور حتی گردو یی پوک به من نرسید تا برای بیضه یتان آنرا به شما هدیه کنم .

هراس من باری از شما نیست که حقیقت را نمی توانید ببینید . بلکه از معدن چیانی ست که در سیاهی چادر

لذت بیشتری برای پیدا کردن الماس می برند. لعنت بر شما که اگر می خواهید با خواهرم هم خوابه شوید و دستتان را بر دورش حلقه کنید باید جرات داشته باشید و تا ابد انگشتتان را از حلقه ی کوچک تر خالی کنید !

مربع ، مثلث ، دایره ، اصلا" چه فرق می کند ؟ وقتی یکی از اینها را تشکیل داده باشی یعنی جوهری شده ای

و بر متن نقش بسته ای . یعنی شده ای . و اما در عجبم که چرا بقیه یک شکل منظم را تشکیل نمی دهند ؟

نمی دانند که برای تکثر متن باید جوهری شوند . در حاشیه ایستاده اند و از متن عکس می گیرند .

نمی دانند که از تناقض شان عکس می گیرند . جای خالی ی خودشان را نشان می دهند وقتی با

انگشت اشاره می کنند .

حکومت ما مثل یک خنجر سه لبه ست . انتهای لبه ی اول ، ابتدای لبه ی دوم است .

و من روی لبه ی سوم هر روز ساعت هفت هزار نفر به نام محمد صادق صالحی را سوار می کنم و

به انتها می برم . هر چه اصرار می کنم پیاده نمی شوند . دوباره به ابتدا بر می گردم .

من با تمام وجود اقرار می کنم که انسان خسته ی قرن بیست و یکمم !

 

 
+ نوشته شده در  بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 2:39  توسط محمد صادق صالحی  | 

دانه های نمک

 

 

اهل حرف نیست

 

فقط گاهی دستش را که شکل می دهد به ابر برمی دارد

 

من را به شورترین جای دریا

 

به پنجره ای شناور می خواند

 

 

- بفرمائید !

 

 

بین لب هایمان           فقط حباب رد و بدل می شود

 

بین چشمانمان           تمام تجهیزات جنگ جهانی اول

 

می گویم : خوب شد بلد نیست تا دو بشمارد

 

وگرنه من که با دستانم                 نمی توانم یک فندق را بشکنم

 

چطور برایش توضیح بدهم           با فشار انگشتی            

 

                                                           مغز یک شهر را در آوردند ؟

 

همه چیز را فراموش می کنم

 

و به سوال خودم می رسم       که تا می خواهم بپرسم :

 

" دریا هزار موج دارد           تو زیر کدام آرواره اش می خوابی ؟ "

 

نفس کم می آورم

 

و فقط دانه های نمک می ماند در دهانم

 

از خواب که بلند می شوم

 

فردا صبح

 

 

                                      9/8/85

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 0:15  توسط محمد صادق صالحی  | 

سالی که دارد نو می شود
 
سالی که می خواهد تازه یمان کند
 
سالی که می خواهد بگذرد بر من
 
و شما
 
مبارک باد
 
 
 
 
 
 

یهودا

 

 

 

زندگی صبحانه ایست

 

که برایم نهار درست می کند

 

تا باز پشت پرده

 

شامِ آخرش کنم 

 

 

                            6/2/85

 

 
 
 
 
+ نوشته شده در  بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 1:28  توسط محمد صادق صالحی  | 

سی پنجره

 

 

خانه ی ما سی پنجره داشت          « سی پنجره » اسمش بود

 

پنجره ی اول            خورشید افتاده بود

 

پنجره ی دوم             پدرم انار می چید

 

پنجره ی سوم به بعد را من شکسته بودم

 

خودم را جای در گذاشته بودم            تا بیایی

 

پدرم نجار خوبی بود          هر روز سی پنجره می ساخت

 

برای رفتن راهی نداشتم          فقط پا داشتم

 

چهل سال سکوت بین من و پدرم هر روز تا دم فروشگاه می رفت      

 

 اما چیزی نمی خرید

 

با دست خالی که با خاک صحبت می کنم            زبان باز می کند

 

من پرزهایش را می کنم و هلو را به دهان خواهرم می گذارم

 

ولی هیچگاه ران یک خرگوش که از فرار جا مانده است را نمی خورم

 

فقط دستانم را آرام روی صورتم می گذارم :

 

دختر همسایه از دور می آید              یک تکه شیشه به چشم راستش فرو می کند

 

و بعد کف دستم می گذارد

 

یک حبه قند است که باید با چای بخورم                لطفا" تلخ !

 

فکر می کنم             با یک چشم که حجم سفیدی درونش است

 

من را می بیند         یا پنبه زار را ؟

 

یا شاید من را در پنبه زار می بیند که دارم برای مادربزرگم بالش درست می کنم

 

مادربزرگ که مادر مادرم است

 

بغچه ای دارد که اگر یک مشت دانه روی خاک بریزد

 

با خیال راحت می توانی تلسکوپت را تنظیم کنی

 

و آنقدر شهاب بشماری تا خوابت ببرد

 

من اگر تمام شب را روی سرم می کشیدم

 

خوابم به جایی نمی رفت      جز تا سر کوچه که زنگ در همسایه را می زد و

 

فرار می کرد

 

لا لا یی ی مادرم را از یاد برده ام         لا لا ؟ . . . نمی دانم

 

شاید رابطه ی تنگاتنگی با ابرها داشت که اینطور دور کمرش پیچیده بودند و

 

با اشاره ی دستی         روی بوته ها باران می پاشید

 

خم می شد و برگ های کوچک چای منتظر بودند به آنها هجوم ببرد      

 

خواهرم را می گویم

 

که نامش را از یاد برده ام            ری را ؟ . . . لا لا نمی دانم

 

موهایش لای حروف تانگو نمی رفت         با سوت بلبلان و قوری می رقصید

 

ژیلا ؟ . . . لا لا

 

بیا اینجا         مگر نگفتی ماهیان به آب بندند ؟

 

پس چرا تا به آب انداختمش              تمام اندام این بیسکوییت بند بند شد

 

گیج شده ام و می توانم سراسر اینجا را با چرخ گاری بچرخانم

 

به رسم هر سال هم      از مزرعه        

 

کمی آتش درو می کنم          و به آسمان می پاشم :

 

 

ببین !                این همه جذر و مد پیرمان کرد

 

خنجرم را کجا فرو کنم      که از گسل های این زمین        

 

فقط نمک فوران می کند ؟

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم بهمن 1386ساعت 19:9  توسط محمد صادق صالحی  |