پله ی آخر میدان آزادی ندارد
- من می روم برای اسب هایت چهار نعل بیایم
نوبت توست بنداز !
میز هنوز جای خودش است لیوان هم روی آن
همان لیوانی که آب به من تعارف کردی
من هم گفتم بنفشه ها به شفق نزدیک ترند !
نمی دانم مرده ام یا این سیاهی از ربانی ست که به چشمان پنجره
بستی ؟
جهت هایت را که گم می کنم
در قطب شمال هم که باشم تب می کنم تاب نمی آورم
می خورم
جاده ی هراز که می پیچید دور من دستانت
برشته ام می کرد بربری اند و وحشی دستانت
آب به آهویی از پلنگ برگشته می دادم
نفس نفس می زدی دکمه ها را که از خود می کندی
یادت هست ؟
- تردید از چه می کنی ؟
از شانه هایم به پشت چرا نمی زنی ؟
دره ها برای من دهن باز کرده اند !
این پریز دو راه دارد چهار راه بعدی را بسته اند نرو !
از بوسه ی حباب ها حتا ، تاول هایشان می ترکد
چطور می خواهی رفتنت تنت را نفهمند گلدان ها ؟
- اگر دستت را هم پرتاب کنی
تازه به تقابل شماره ها میدان سرازیر می شود
تو نردبان به نردبان
من نیش به نیش
پس شرم از چه می کنی ؟
از وقتی سد را زده اند کرخه آرام شده
اما تمام پنجره ها ی دنیا را اگر ببندند رام نمی شوم
جوهری هم اگر تزریقم کنند
تمام خط ها را به کسوف می کشانم !
- روی کمر مار بدون فلوت هم اگر برقصی
تمام خاطرات را به یاد می آوری
منتظر چه هستی ؟ عزیزم تاس شدم
راه خانه همیشه جایی بوده است
که نامه هایت را باز می کرده ام
و پاگرد خانه همیشه جایی بوده است
که مچاله می شوم از خواندن نامه هایت
و باران دختری ست که همیشه به هوش می آوَردم
۸۵/۲/۲۴
کاهشِ تندیس
از دورها از پیچی که در عکس افتاده بود با دوچرخه
می آمدی
و می چرخیدی در حیاتِ برگ ها وُ
مثل هر روز
با دستانی که اشتیاق از خطوطش چکه چکه می ریخت
به دیدنم می آمدی
و در اتاقم آن گوشه
به بیدی ایستاده نگاه می کردی
که بادی هر روز
لولاهایش را وابسته تر می کرد
۸۵/۱۰/۷