تبليغاتX
یوحنا

سی پنجره

 

 

خانه ی ما سی پنجره داشت          « سی پنجره » اسمش بود

 

پنجره ی اول            خورشید افتاده بود

 

پنجره ی دوم             پدرم انار می چید

 

پنجره ی سوم به بعد را من شکسته بودم

 

خودم را جای در گذاشته بودم            تا بیایی

 

پدرم نجار خوبی بود          هر روز سی پنجره می ساخت

 

برای رفتن راهی نداشتم          فقط پا داشتم

 

چهل سال سکوت بین من و پدرم هر روز تا دم فروشگاه می رفت      

 

 اما چیزی نمی خرید

 

با دست خالی که با خاک صحبت می کنم            زبان باز می کند

 

من پرزهایش را می کنم و هلو را به دهان خواهرم می گذارم

 

ولی هیچگاه ران یک خرگوش که از فرار جا مانده است را نمی خورم

 

فقط دستانم را آرام روی صورتم می گذارم :

 

دختر همسایه از دور می آید              یک تکه شیشه به چشم راستش فرو می کند

 

و بعد کف دستم می گذارد

 

یک حبه قند است که باید با چای بخورم                لطفا" تلخ !

 

فکر می کنم             با یک چشم که حجم سفیدی درونش است

 

من را می بیند         یا پنبه زار را ؟

 

یا شاید من را در پنبه زار می بیند که دارم برای مادربزرگم بالش درست می کنم

 

مادربزرگ که مادر مادرم است

 

بغچه ای دارد که اگر یک مشت دانه روی خاک بریزد

 

با خیال راحت می توانی تلسکوپت را تنظیم کنی

 

و آنقدر شهاب بشماری تا خوابت ببرد

 

من اگر تمام شب را روی سرم می کشیدم

 

خوابم به جایی نمی رفت      جز تا سر کوچه که زنگ در همسایه را می زد و

 

فرار می کرد

 

لا لا یی ی مادرم را از یاد برده ام         لا لا ؟ . . . نمی دانم

 

شاید رابطه ی تنگاتنگی با ابرها داشت که اینطور دور کمرش پیچیده بودند و

 

با اشاره ی دستی         روی بوته ها باران می پاشید

 

خم می شد و برگ های کوچک چای منتظر بودند به آنها هجوم ببرد      

 

خواهرم را می گویم

 

که نامش را از یاد برده ام            ری را ؟ . . . لا لا نمی دانم

 

موهایش لای حروف تانگو نمی رفت         با سوت بلبلان و قوری می رقصید

 

ژیلا ؟ . . . لا لا

 

بیا اینجا         مگر نگفتی ماهیان به آب بندند ؟

 

پس چرا تا به آب انداختمش              تمام اندام این بیسکوییت بند بند شد

 

گیج شده ام و می توانم سراسر اینجا را با چرخ گاری بچرخانم

 

به رسم هر سال هم      از مزرعه        

 

کمی آتش درو می کنم          و به آسمان می پاشم :

 

 

ببین !                این همه جذر و مد پیرمان کرد

 

خنجرم را کجا فرو کنم      که از گسل های این زمین        

 

فقط نمک فوران می کند ؟

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم بهمن 1386ساعت 19:9  توسط محمد صادق صالحی  |