من و بنفشه
از کنار کارتن های پاره که رد می شوم
به یاد کارتن های بچگی می افتم
سگ و توله هایش که یک جای بدنش یکدست نبود
سیاه و سفید یا سفید و سیاه
اصلن چه فرق می کند از کدام طرف بشماری
شانس من همیشه همین بود که هر وقت چیزی تقسیم می کردیم
به من سکوتی می رسید
می برد من را تا کوچک شدن مردمک از حیرت
پدرم کمربندی داشت که سرانجام در یکی از سوراخ هایش دفن شد
حالا من مانده ام و این گل بنفش
که نمی دانم کنار کدام قطعه خاکش کنم
تا دلم پر از آتش گلخانه ها نشود ؟
مادرم چرخ خیاطی یی داشت که فقط صدایش در ذهنم می چرخد
- آخه چقدر بگم
این همه گل و بلبل چرا فقط سیل می کشی احمق ؟
لولا نیستم ولی در پیاده رو مانده ام
و نمی دانم که از خیابان گذشته ام
یا از ابتدا در اینجا بوده ام
ارث قایق های من فقط گرداب بود
درست مثل قطارهای تو که برعکس من پارو می زدند
اگر شباهت من و تو فقط در این عکس معلوم می شد
من کنج این قبرستان را می گرفتم و پرت می کردم روی این نگاتیو !
وقتی از دور کم کم ظاهر می شوید من حاشیه می شوم
پاکم می کنید و با حرکت دستی فضای بیرون اتاق را نشانم می دهید
من آن بیرون آنقدر می ایستم تا یکی از اجزای منظره می شوم
دست من نیست که انگشتانم به شلوار و دامن شما می خورد
من تبدیل به درخت سر به زیری شده ام که از بس به من نور نداده اند
شاخه ای کج دارم
بگویید کجای جهان ایستاده اید که فقط سایه یتان به من می رسد ؟